تبلیغات
❤The Best Boys Are $$501❤ - مطالب story

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo

SS501 ギュジョン カレンダー

SS501*フォト

SS501 時計

کلوب سرور... صبا...< لوگوها لوگوهای دیگر ... فن کلاب سوشی ها:

♔GGQueens♔GirlsGenerationGreatFansite

KRIS Wu Persian Fans



تاریخ:جمعه 3 شهریور 1391-02:11 ق.ظ

one step t0 love pr 6

سلام جوجوایه من خوبین؟؟
منم خوبم مر30 از احوال پرسیه گرمتون...
چ خبرا ها؟؟
همه چی خوبه؟یا در همه؟
خب داستان آوردم با دوستم نوشتم..هه برین حال کنین..دیگه
میانه فتوم و اشتباهی پاک کردم پوستره جید نداشتم..فقط یکیش جیده ک اونم قبل درس کردم...
این جیده ها...هه حال کنین..


ادامه مطلب



تاریخ:یکشنبه 25 تیر 1391-06:38 ب.ظ

0ne step t0 love pr 5

part 5....


love love



تاریخ:شنبه 10 تیر 1391-04:39 ب.ظ

one step to love pr 4

salami b shukufehaye bahari ....dastan avarodm brin halesho bbarin....

albte in kro tu pr 1 byd mikrdama...yadm raft taze emruz khodm dros krdam..


ادامه مطلب



تاریخ:شنبه 3 تیر 1391-06:34 ب.ظ

one step to love part 2

سلام گلیایه من خوبین واه من سوپرایز دارم براتون .....داستانمو ادامشو آوردم میانامیدا ک انقد دیر شدا....آخه تو گوشی نوشته بودم حال و حوصله نداشتم بزارم الانم ب زور اومدم پس  نظرات زیاد باشه.....
خب بدویین ادامه

ادامه مطلب



نوع مطلب : story 
تاریخ:شنبه 3 تیر 1391-06:35 ب.ظ

one step to love part 3

خب سلامی به دخمل پسلایه خودم چون داستانو خیلی دیر آوردم 2 قست پشت سر هم آوردم 

راستی مژده دابل اس از قسمت ب بعد وارد میشن..

بپرین ادامه

ادامه مطلب



نوع مطلب : story  one step t0 love 
نویسنده :NEDA(AdmiNeR)3D
تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1391-12:02 ب.ظ

destiny pr 4

سلام سلام.خوبین؟من اومدم.واقعا منو ببخشید كه دیر به دیر اپ میكنم.از اونایی كه داستان رو میخونن ممنونم.دوستتون دارم.برید ادامه.
راستی یادم رفت از یكی میخواستم تشكر كنم.صبا جونی.مرسی خانومیییییییییی.خیلی جیگری.خودت میدونی واسه چی میگم.دوستت دارم.بوسسسسسسسسس

ادامه مطلب



نوع مطلب : ★KiNd bOy★  ♥MY LOVE♥  story 
نویسنده :NEDA(AdmiNeR)3D
تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1391-04:10 ب.ظ

destiny pr 3

سلام سلام جیگرای مننننننننننن.خوبین؟ندا دوباره اومد.دلم واستون تنگ شده بود.با داستان اومدم.تا 1 شنبه 2 شنبه نیستم.اسباب كشی داریم.اما بعدش میامااااااااااااااا.منتظرم باشین.جبران میكنم عزیزای من.بوسسسسسسسسسسس.حالا برید ادامه.
ادامه مطلب



نوع مطلب : ♥MY LOVE♥  ★KiNd bOy★  story 
نویسنده :NEDA(AdmiNeR)3D
تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-06:38 ب.ظ

destiny pr 1

سلام جیگرای گل.خوبین؟من تازه نویسنده شدم.امیدوارم شما ازم حمایت كنین.امروز اومدم با پارته اوله داستان.
بذارین یه توضیح درمورده خودم بدم.چون من همیشه تو داستانام شخصیتم خودمه و خودمو توصیف میكنم.
اول اینكه موهام بلونده روشنه.تا كمره.قدم 160.وزنم 40.به شدت لاغرم.اصلا كلا خیلی ریزه میزه هستم.سنم به هیكل و قیافم نمیخوره.چشمام قهوه ای روشنه.پوستم یكم سفیده.اگه چیزی دیگه  ای خواستین بپرسین.اینا رو گفتم كه بدونین شخصیته دختره داستانم این شكلیه.
حالا بریم سره داستان...
داستانه دستینی یا همون سرنوشت كه جیگرای خودم كیو جونگ و جانگ مین شخصیتای پسرن و كیو مین كه خودمم.داستان  عاشقانست اما وسطش یه اتفاقی میوفته كه عشقا عوض میشه.خب زیاد حرف زدم.برید ادامه جیگرا.

ادامه مطلب



نوع مطلب : story 
تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-05:09 ب.ظ

one step to love part 1

سلامممم...دوستانه کره ایو غیره کره ای  خوبیننننن..چه خبرااااااا؟؟؟؟؟؟

من بالاخره داستان آوردمممم براتون...
خب
بازیگرها:
صبا
حدیث
سرور
و با هنرمندی های دابل اس

بدووووووو برایه داستان



تاریخ:شنبه 12 فروردین 1391-02:00 ب.ظ

بی عنوانییییی..داستان

سلامممممممممممممممم....میگما این داستانه اصن به دلم نشست میخوام یه داستانه جدید بنویسمممم 

هرکیم میخواد میتونه تو داستانم باشه....فقط زودتر بهم بگه تا شروع نکردمممممممم...
شخصیتایه فعلی: خودم و حدیث




نوع مطلب : story 
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-03:56 ب.ظ

continue of my love story

دابل اس: سلام !!

صبا: س..س..لام

مامان هیون: چرا اینقدر خجالتی؟!

صبا:نه ببخشید خوبین؟ من صبا هستم یکی از طرفدارهای دو آتیشه دابل اسم و عاشق کره ایها...

هیون: خب برو تو دیگه خسته شدم

مامان هیون: صبا باید بدونی که میتونی روی من و ما(دابل اس) برای هر چیزی حساب کنی عزیزم...

صبا: مرسیییییی....

هیون: مامان میشه صبا رو تو یکی از بهترین مدرسه های(دبیرستان ) سئول بنویسیش؟

مامان هیون: آره چرا که نه همین فردا میرم.

صبا: ای وای ببخشید بهتون زحمت  دادم.

هیون: وای چقدر میگی ببخشید حالم بهم خورد.

کیو : نه اشکال نداره ...

فردا مامان هیون رفت تا برای مدرسه ی من ، دوباره مدرسه شروع شد

رفتیم خونه

صبا: پارک جونگ مین میتونم باهاتون حرف بزنم ..

جونگ مین: چرا که نه؟ خب بگو

صبا: اینجا که نه میشه بریم اتاق !

هیونگ: نه باید ما هم بدونیم اینجا بگو

جونگ مین: هیونگ آخه کی با تو حرف زد پارازیت، بریم صبا

صبا: ببخشیدا،  فردا باید برم مدرسه من میترسم برای اینکه بچه های کره ایو نمیشناسم و نه معلمارو

جونگ مین: چی میترسی؟ یعنی چی که بترسی نه فردا میری خیلی هم دوست داستنی میشی چون هستی تو که شجاع بودی به دیگران اصلاً کاری نداشته باش فهمیدی دیگه هم از این حرفها نمیزنیا.

صبا: ببخشید خب !

صبا:  جونگ مین میشه یه چیز دیگه هم بگم

جونگ مین: آره بگو !

صبا: خب در مورد کیو جونگه! من خیلیییییییییی زیاد دوستش داارم میخوام بهش بگم ولی چه جوری میشه کمکم کنی...

جونگ مین: واااا..آره خب یه گوشیش زنگ بزن بگو بیاد بیرون بعد بش بگو یا این نه بهش نامه بده به هیونم بگو

صبا: مرسی

جونگ مین: خواهش میکنم عزیزم الان برو بهش بگو

صبا: باشه

هیونگ: بیاین دیگه خشته شدیم چی دارین میگین

کیو: تو خسته شدی ما خسته نشدیم پس حرف زیاد نزن

درینگ رینگ گوشیه کیو زنگ زد

یونگ سنگ: بله؟

صبا: سلام ببخشید کیو جونگ هست

یونگ سنگ: بله ولی خب شما؟

صبا: من یکی از طرفدارهاشون هستم

یونگ سنگ: خب بیا نمیدونم یه دختره است میگه من طرفدار کیو جونگم

کیو : بده من الو؟

صبا: منم صبا میشه بیایی بیرون میخوام باهات حرف بزنم

کیو: خب آره باشه

صبا: خب کیم کیو جونگ تو باید بدونی که من دیوونه وار عاشقتم  نمیدونم چیکار کنم

کیو: خب من  نمیتونم برات کاری انجام بدم من از آدمای ناامید خیلی بدم میاد و میدونم که تو نیستی حالا تو میخوای چیکار کنم برات؟

صبا: نمیدونم به هر حال به زودی میفهمی؟ تازه من 



نوع مطلب : story 
تاریخ:پنجشنبه 10 فروردین 1391-11:55 ب.ظ

اینم بقیش

یونگ سنگ: چی میگی صبا که بچه نیست ماشا...اله 17 سالشه.

صبا: ای وای از کجا میدونستی؟

کیو: نمیدونستی یونگ سنگ عمل و غیب داره!

 صبا: خب آره نه اصن نمیدونم

عصر

صبا: هیون جونگ الان میتونم برم بیرون؟

هیون:نه اصلاً ، راستی فردا به مامانم میگم بره تو بهترین مدرسه ی سئول اسمتو بنویس پس لبساتو بپوش میخوام ببرمت به خانواده م معرفیت کنم

صبا: چشم

دابل اس: کجا؟کجا؟ بدون ما؟

هیون: نه بدون شما با شما

دابل اس: خب کجا؟

هیون: خونه ی من ! خب خونه ی مامانمینا دیگه!

هیونگ: برای چی؟

هیون: وای روی اعصابیا

صبا: خب من حاضرم بریم

یونگ سنگ: چیو بریم ما که حاضر نیستیم

بعد از یک ریع ، همه حاضر شدند

تق صدای در بود

تو ماشین

هیون: خوشحالی؟

هیونگ: خوشحاله دیگه آخه اینم سواله این همه سوال آخه چرا این این سوالو میپرسی؟

هیون: به تو چه ؟ خواستم ببینم اینجاچند تا فضوله؟ که پیدا کردم فعلاً یکی.

جونگ مین: با منم میشه دومی ها ها ها

هیون: بله من ازت معذرت میخوام

صبا: نه اشکال نداره خب معلومه

دینگ دینگ دینگ

مامان هیون: بله؟

هیون: مامان منم!

مامان هیون: بیا تو عزیزم

خانواده هیون: سلام!





نوع مطلب : story 
تاریخ:پنجشنبه 10 فروردین 1391-11:44 ب.ظ

My love story

بفرماییین اینم داستانممممممممم نظر فراموش نشه زبونم مو درآورد کاری دارهههه؟؟؟؟ خب حالا اینو ولش کنین من آخرشممااااا 


بالاخره به کره رسیدم وای چشم بادومی آخ جووون به آرزوم رسیدم کاش دوستامو میدیدم (دابل اس).... ولی حیف الان یه جایه دیگن آه ..

نیم ساعت بعد...

یه جیغ بلند کشیدم هیون جونگ ، کیو جونگ ، جونگ مین ، هیونگ جون ، یونگ سنگ و دیدم فکر کنم داستا ن رویایی ام شروع شد  دابل اس و مردم برگشتند منو با حالت تعجب نگاه کردن رفتم پیش هیون و یواش گفتم من میخوام پیش شما زندگی کنم  ، من دیوونه وار عاشق تو کو جونگ و جونگ مینم و هیونگ و یونگ سنگم خیییییییییلی دوست دارم.

این شماره ی منه اگه تصمیم گرفتی من بیام پیش شما زندگی کنم به من زنگ بزن.

دو روز بعد شد و صدای گوشیم درومد

درینگ درینگ موبایلم زنگ زد گفتم بله؟

هیون: منم هیون جونگ!  کی میتونی بیایی؟

صبا:چ..چ....چییییییی؟

هیون:چرا اینقدر تعجب کردی؟ مگه نباید بهت زنگ میزدم؟

صبا: خ...خ..خب آره.

هیون: پس کی میایی دوستام منتظرتند! بیا که با همم آشنا بشیم.

صبا:پس باشه الان میام لیدر داب ل اس...

بعد از سه ربع

دینگ دینگ دینگ

هیون در و باز کرد گفت تویی؟ بیا تو

صبا: بله من صبام یکی از طرفدار دو آتیشه ی گروه شما به علاوه اینکه عاشق شما و کسانی گفتم  هم هستم.

هیون:خب بیا تو دیگه

بچه ها نگام کردند

صبا: سلام

دابل اس: سلللللام

هیون:خب میشه خودتو معرفی کنی؟

صبا:بله من ایرانی ام و الان هم خوشبخترین دختر دنیام چون شما هارو دیدم من از مامان و بابام و کلاً خانواده ام اجازه گرفتم که اگه شما رو دیدم باهاتون زندگی کنم اگه شما بخواین که..

جونگ مین: که خواستیم، خب خواستم جوّ وعوض کنم.

صبا: بله خب مامان و بابام خرجیمو میدن چون من از بچگی عاشقتون بودم اجازه دادند.

هیون: نه!

صبا: ببخشید چی نه؟

هیون: نه ما خرجیتو میدیم

صبا: نهههههههه

هیون: همین که گفتم!!!!

جونگ مین: میشه از وضعیت روحیت بگی؟

کیو:آره میخوایم بدونیم

صبا: خب وقتی 15 ساله بودم خیلی خراب بود ، هر وقت ناراحت میشدم به شما فکر میکردم امیدوار میشدم و تو زندگی خیالیم باهاتون در مورد مشکلاتم حرف میزدم نمیدونم الان که واقعاً شما جلوم ایستادین بتونم حرف بزنم!

کیو و جونگ مین: خب الان هم میتونی البته اگه بخوای؟!

یونگ سنگ: خب از الان صدات میکنم بچه نا امیده!

هیونگ: خب بابا بچه خسته شد برو بالا اتاق سومیه خالیه فعلاً میتونی وسایلتو اونجا بذاری!

صبا: مرسیییییی!





نوع مطلب : story 
تاریخ:پنجشنبه 10 فروردین 1391-02:21 ب.ظ

میخواین منم داستانمو بزارم؟

نظر خواهی

به نظرتون داستانمو بزارم؟؟؟؟؟؟ اگه بزارممم نظرات باید بالایه 15 تا باشه.....نصفس ولی بازممممممممممم....
درسته نظرات فقط یه دونس ولییی تا شما بیاین نظر بذارین من پیر شدم
منتظره خبرتونممممممممممممممممممممم
نظظظظظظظظظظظررررررررررررررررررررررررررررر




نوع مطلب : story